عشق را زير باران بايد جست...

چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت
حرف زد
نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
«سهراب سپهري»

دلنوشته هاي باراني

در يک روز سرد پاييزي يعني دوم آذر ماه سال 1358 در تهران متولد شدم. شهري که بعدها در آن ازدواج کردم و هم‌اکنون در آن زندگي مي‌کنم. در سال 1384 پس از حادثه‌اي که در زندگيم رخ داد، تصميم گرفتم با نام مستعار «دختري از جنس باران» سايتي ايجاد کنم که دردها، شاديها، فرياد ها و سکوت‌هايم را در آن بنويسم .... {ادامه}...

دلنوشته هاي باراني

با تو از عشق می نویسم...
گواه عشق من به تو اشکهایم نیست، بلکه عمریست که در خاطراتت سوختم و کوله بار مهرت را به دوش کشیدم. اینها نشان صداقت من در عشق توست، اما افسوس که چه دیر به صداقت عشق ورزی من پی بردی. من سوختم و خاکستر شدم تا تو پخته شدی... {ادامه}...

دلنوشته هاي باراني

اینجا هجوم یاد تو مرا به مسلخ تنهایی خواهد کشاند و آنجا تو به تنهایی من لبخند می زنی...
اینجا هر روز و هر ثانیه تو را در واژه ای از تقدیس می ستایم و آنجا تو با نگاههای آلوده به هوس مرا از یاد برده ای. {ادامه}...