عشق را زير باران بايد جست...
چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت
حرف زد
نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
«سهراب سپهري»
پيوندها
شمارنده
زندگي با تو کورهراهي بيش نبود در يک شب سرد زمستاني در کوهستاني دور افتاده.
زندگي با تو پژمردن گلهاي احساس قلبم بود روي دستهاي بيرحم باد ... {ادامه}...
اينجا ميان هر چه تاريکيست
کسي مرا صدا نخواهد کرد
کسي مرا از ميان تقويمهاي خاک گرفته قهوهاي
به جشن ستارهها نخواهد برد
اينجا تمام روزنههاي رو به خورشيد بسته شدهاند... {ادامه}...


